قدر هر لحظه از زندگی را در زمان خود بدان نه زمانی که خاطره ای بیش نیستند.....

امیرعلی نبویان

  

   


نويسنده : یاسمن و فاطمه


دخترا ایران زمین
تورو خدا دخترایه ایرون رمین رو نگا خاک تو سرشون با ای عقشاشون البنه ....ناراحت نشیدا از رو محبت گفتم

                                                      


نويسنده : یاسمن و فاطمه


دنیاOoO

کاش دنیا یک بار هم که شده

بازیش را به ما میباخت...

مگر چه لذتی دارد این برد های تکراری برایش؟؟؟...

 

 


نويسنده : یاسمن و فاطمه


کیا دوسش دارن؟؟؟


نويسنده : یاسمن و فاطمه


no title


نويسنده : یاسمن و فاطمه


نگاه....

نگاهم کرد پنداشتم دوستم دارد

نگاهم کرد در نگاهش هزاران شوق عشق خواندم

نگاهم کرد دل به دل او بستم

نگاهم کرد...

.

.

.

.

.

.

اما بعد ها فهمیدم فقط نگاهم میکرد...


نويسنده : یاسمن و فاطمه


دنیا زیبا
 زندگی کنید برای رویاهایی که منتظر حقیقی شدن به دست شما هستند.
 
شما فرصتی برای بودن دارید. پس ساکت ننشینید.
 
بگذارید همه بدانند که شما با تمام توانایی ها و کاستی ها شاهکار زندگی خودتانید.
 
کافی است لحظات گذشته را رها کرده و برای ثانیه های آینده زندگی کنید.
 
چون رویاهایتان آنجاست و شما فقط و فقط یکبار فرصت زندگی کردن دارید .


:: برچسب‌ها: دنیا زیبا من, همیشه بخند, ,
نويسنده : یاسمن و فاطمه


اینترنت

اگ ی روز اینترنت ملی شه یا ی اتفاقی بیوفنه ک نشه بیای نت

.

.

.

.

.

.

.

.

ی بلندگو میخرم و ی وانتم کرایه میکنمراه میوفتم تو کوچه و خیابون پست هامو واستون میخونم...

فک کردین ولتون میکنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟



:: برچسب‌ها: اینترنت, پست, لایک کردن, ,
نويسنده : یاسمن و فاطمه


...

احتیاج به مستی نیست...

یک استکان چای هم دیوانه ام میکند...

وقتی میزبان تو باشی...


نويسنده : یاسمن و فاطمه


مببااارک

خدا لبخند زد دختر آفریده شد لبخنده خدا روزت مبارک

 

 

روز دوستا ی گلم مبارک از همینجا می بوسمتو ن دختر خانم هابوسه



:: برچسب‌ها: لبخنده خدا, روز دختر,
نويسنده : یاسمن و فاطمه


ایرانی هایه عزیز
روزی یک آرایشگر در آمریکا نذر کرد اگر بچه دار شود يك ماه سر همه مشتريان را به رايگان اصلاح كند. بالاخره خدا خواست و او بچه دار شد! روز اول يك شيريني فروش وارد مغازه شد. پس از پايان كار، هنگامي كه قناد خواست پول بدهد، آرايشگر ماجرا را به او گفت. فرداي آن روز وقتي آرايشگر خواست مغازه اش را باز كند، يك جعبه بزرگ شيريني و يك كارت تبريك و تشكر از طرف قناد دم در بود. روز دوم يك گل فروش به او مراجعه كرد و هنگامي كه خواست حساب كند، آرايشگر ماجرا را به او گفت. فرداي آن روز وقتي آرايشگر خواست مغازه اش را باز كند، يك دسته گل بزرگ و يك كارت تبريك و تشكر از طرف گل فروش دم در بود! روز سوم يك مهندس ايراني به او مراجعه كرد. در پايان آرايشگر ماجرا را به او گفت و از گرفتن پول امتناع كرد...حدس بزنيد فرداي آن روز وقتي آرايشگر خواست مغازه اش را باز كند، با چه نظره اي روبرو شد؟
فكركنيد. شما هم يك ايراني هستيد.
.
.
.
چهل تا ايراني، همه سوار بر آخرين مدل ماشين، دم در سلماني صف كشيده بودند و غر مي زدند كه پس اين مردك چرا مغازه اش را باز نمي كند


:: برچسب‌ها: ایرانیها, نذر, آرایشگر,
نويسنده : یاسمن و فاطمه


غم وشادی
داستان غم و شادی...
در دستانم دو جعبه دارم که خدا به من داده است.
 او گفت:غصه هایت را درون جعبه سیاه بگذار
و شادی هایت را درون جعبه طلایی.
به حرف خدا گوش کردم.
شادی ها و غصه هایم را درون جعبه ها گذاشتم.
جعبه طلایی روز به روز سنگین تر می شد
و جعبه سیاه روز به روز سبک تر. 
 
از روی کنجکاوی جعبه سیاه را باز کردم
تا علت را دریابم.دیدم که ته جعبه سوراخ است
و غصه هایم از آن بیرون می ریزد.
سوراخ جعبه را به خدا نشان دادم و گفتم:
در شگفتم که غصه های من کجا هستند؟
خدا با لبخندی دلنشین گفت:
ای بنده من!همه آنها نزد من٬ اینجا هستند. 
 
پرسیدم پروردگارا!چرا این جعبه ها را به من دادی؟
چرا ته جعبه سیاه سوراخ بود ؟
گفت:ای بنده من!
جعبه طلایی را به تو دادم تا نعمت های خود را بشماری
و جعبه سیاه را برای اینکه غم هایت را دور بریزی...


:: برچسب‌ها: غم وشادی, ,
نويسنده : یاسمن و فاطمه


فقط بگین


نويسنده : یاسمن و فاطمه


تنهایی...

به عشق گفتم : تا تو رو دارم تنها نیستم ...

.

.

منو تنها گذاشت و رفت...

.

.

به احساس گفتم : تا تو رو دارم تنها نیستم ...

.

.

منو تنها گذاشت و رفت...

.

.

به وفا گفتم : تا تو رو دارم تنها نیستم ...

.

.

منو تنها گذاشت و رفت...

.

.

ولی وقتی به تنهایی گفتم تا رو دارم تنها نیستم ...

.

.

موند و همدم و مونسم شد...

          


نويسنده : یاسمن و فاطمه


سرسره

میدونی فلسفه اختراع سرسره برای بچه ها چیه؟؟؟

میخوان از همون بچگی به آدم یاد بدن که صعود چقدر سخت و سقوط چقدر آسونه...


نويسنده : یاسمن و فاطمه


ماه و زیبایی

نابینا گفت : دوستت دارم...

ماه گفت : تو که منو نمیبینی پس چطوری دوسم داری؟؟؟

نابینا گفت : اگه میدیدمت عاشق زیباییت میشدم اما حالا که نمیبینمت عاشق خودتم...


نويسنده : یاسمن و فاطمه


قطره اشک...

دیشب توفکرت بودم که یه قطره اشک از چشام جاری شد...از اشک پرسیدم چرا اومدی؟؟؟گفت آخه تو چشمات کسی هست که دیگ اونجا جای من نیست...


نويسنده : یاسمن و فاطمه